تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه افتاد .او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما كسي نمي آمد . سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بارمحافظت كند و داراييهاي اندكش را در آن نگه دارد . اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه جيز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه درجا خشك اش زد………… فرياد زد: ” خدايا چطور راضي ش...