هانیه دختر ناز مامان

بازگشت هانیه سادات

عزیز دلم، مهربونم سلام بعد از مدتی طولانی برگشتم. دختر گلم تو این مدت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی واسمون پیش اومد. اما من دیگه حال و حوصله اومدن به وب و نوشتن تو وب شما رو نداشتم. اما سعی کردم واست بنویسم تا خاطره های دختر گلم فراموش نشه. بعد از فوت فاطمه جون، مدت زیادی طول کشید تا تونستم دوباره روحیه مو به دست بیارم. حسابی خودمو باخته بودم. به لطف خدا با گذشت زمان خاله جون هم تونست نسبتا زندگی عادی خودشو از سر بگیره. امسال هم تو آزمون حوزه علمیه قبول شد و الان هم ترم 2 هست و با نمرات عالی امتحاناتشو پاس میکنه. من هم واحدهای درسیمو با نمره عالی پاس کردم و شدم رتبه اول رشته خودم. الان هم مشغول نوشتن پایان نامه هستم. تو این مدت خیلی بهم...
21 ارديبهشت 1393

فاطمه عزیزم

انا لله و انا الیه راجعون هانیه عزیزم سلام روز دوشنبه فاطمه عزیز رو دفن کردیم. نمیدونی چقدر نورانی و زیبا شده بود. به خدا مثه فرشته ها بود بعد از غسل که بدن نحیفشو تحویل دادن نمیدونی چه غلغله ای به پا شد. من و خاله فاطمه سعی میکردیم جلوی خاله جونو بگیریم تا پیش بچه نره و اونو تو اون وضعیت نبینه. اما آخرش تسلیم شدیم. منم بعدش رفتم جلو. اما..........همین که چشمم به صورت بی روح فاطمه عزیزم و اون پنبه هایی که داخل دهانش گذاشته بودن افتاد از حال رفتم. بعد از لحظاتی صدای باباجون و مامان جونمو شنیدم که مدام قربون صدقه م میشدن. دلم میخواست من جای فاطمه میرفتم. سریع خودمونو رسوندیم به قبرش. خدای من چه قبر کوچکی بود.مامان و بابای فاطمه جون برا...
19 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام هانیه عزیزم علی رغم میل باطنیم اومدم تا بگم که امروز ساعت 2 بعدازظهر پس از 2 سال بیماری، فاطمه عزیزم( خواهرزاده نازنینم) پیش خدا رفت و ما رو تنها گذاشت. یادش بخیر
15 بهمن 1391

هانیه در 26 ماهگی

عسلکم سلام عزیز دلم 40 روز میشه که واست مطلب نذاشتم. خییییلی گرفتارم. باباجون هم داره خودشو واسه عمل جراحی دیسک کمر آماده میکنه. دکتر میگه به روش آندوسکوپی انجام میده که عوارض کمتری داره و احتمال عود بیماری کمتره. خدا کنه باباجون زودتر خوب شه و شادی دوباره به خونه مون برگرده. شما هم 3 روز در هفته میری مهد. اوایل خیلی بی تابی می کردی اما خدا رو شکر الان دیگه کاملا به محیط مهد و مربی مهدت( فرشته جون) عادت کردی. هنوز موفق نشدم شما رو از پوشک بگیرم. شاید خودم مقصرم. نمیدونم. این روزا حال خوبی ندارم. وضعیت باباجون حسابی فکر و ذهنمو درگیر کرده. ماشاالله خانم شدی. هر روز که به صورت نازت نگاه میکنم احساس میکنم بزرگ شدی و کم کم مونس مامان میش...
11 آبان 1391

بدون عنوان

عزیز دلم سلام امروز آخرین روز تعطیلات تابستونه.من هم از فردا باید مجددا برم مدرسه.شما رو هم تو یه مهد کودک که خوشبختانه دخترخاله عزیزم اونجا مربیه ثبت نام کردیم. خدا رو شکر عکس العمل بدی نسبت به محیط مهد نشون ندادی. خیلی نگرانم آخه خیلی به من وابسته ای. عسلکم 16 شهریور قصد داشتم جشن تولد مفصلی واست بگیرم آخه الان بهتر این مسایلو درک میکنی. اما منو باباجون بعد از همفکری با هم  تصمیم گرفتیم امسال جشنو برگزار نکنیم فقط به خاطر این که خواهر عزیزم با دیدن جشن تولد شما غصه نخوره.آخه اونم حتما دوست داشت واسه دختر 2 سالش جشن تولد بگیره اما وضعیت فاطمه جون جایی واسه جشن و شادی باقی نذاشته.به هر حال تصمیم گرفتیم یه جشن کوچولو با حضور خونواده ...
31 شهريور 1391

خبر خوش

عسلکم سلام با یه خبر خوش اومدم. خدا رو شکر کارشناسی ارشد دوره روزانه دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم.اصلا باورم نمیشه. خیلی خوشحالم.چون زحمت زیادی کشیدم و البته اینو مدیون همراهی و همکاری دختر گلم و باباجون مهربون هستم.همینجا از هر دوی شما عزیزای دلم تشکر میکنم و دستتونو میبوسم. ...
12 شهريور 1391

اولین پست در منزل جدید

عزیز دلم سلام بالاخره اینترنت وصل شد و من تونستم یه پست جدید واست بذارم. 23 مرداد اثاث کشی داشتیم و من به تنهایی عهده دار همه کار ها شدم. آخه باباجون از اواسط ماه رمضون به خاطر درد شدید دیسک و سیاتیک خونه نشین شده.متاسفانه روزگار بدی شده.همه به فکر خودشون هستن و من هم تو این مدت مثه یه مرد تموم کارها رو خودم انجام دادم.روزای آخر از درد شدید کمر به شدت گریه میکردم اما چاره ای نبود.چون من و باباجون مثه همیشه تنها بودیم.هیچ کس به جز مامان جون من باهامون تماس نگرفت تا لااقل حال باباجونو بپرسه و من همچنان وسایلو بسته بندی میکردم و از باباجون و شما مراقبت میکردم. روز اثاث کشی هم دیگه درمونده شده بودم. آخه یه زن بین چهار تا کارگر مرد چکار م...
10 شهريور 1391

سلام

دختر گلم سلام این اولین پست بعد از حدود دو ماهه. نمیدونم چطوری ازت عذرخواهی کنم. تو این مدت واقعا گرفتار بودم.امتحانات دانش آموزام، انتخاب رشته ام و ...بعر از تعطیلی مدارس حدود یه ماه در به در دنبال خونه بودیم.آخه این خونه دیگه واسه سه نفر کوچیکه. واسه همین دنبال یه خونه بزرگتر بودیم. تو این مدت از لحاظ جسمی و روحی خیلی خسته شدم.چون خونه باب میلمو پیدا نمیکردم.خلاصه اینکه بعد از یه ماه دوندگی شب تولد امام زمان (عج) در حالی که کاملا ناامید شده بودم باباجون اومد و گفت یه مورد خوب پیدا کردم البته اگه نفروخته باشه.همون شب تماس گرفتیم.خدا رو شکر هنوز نفروخته بود.فردا صبح رفتیم و خونه رو دیدیم. خدا رو شکر هر دو پسندیدیم و قرار معامله و دفتر خو...
10 شهريور 1391