[ موضوع : ]
[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 9:58 ] [ مامان الهه ] [ ]
بازگشت هانیه سادات

عزیز دلم، مهربونم سلام

بعد از مدتی طولانی برگشتم. دختر گلم تو این مدت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی واسمون پیش اومد. اما من دیگه حال و حوصله اومدن به وب و نوشتن تو وب شما رو نداشتم. اما سعی کردم واست بنویسم تا خاطره های دختر گلم فراموش نشه.

بعد از فوت فاطمه جون، مدت زیادی طول کشید تا تونستم دوباره روحیه مو به دست بیارم. حسابی خودمو باخته بودم. به لطف خدا با گذشت زمان خاله جون هم تونست نسبتا زندگی عادی خودشو از سر بگیره. امسال هم تو آزمون حوزه علمیه قبول شد و الان هم ترم 2 هست و با نمرات عالی امتحاناتشو پاس میکنه.

من هم واحدهای درسیمو با نمره عالی پاس کردم و شدم رتبه اول رشته خودم. الان هم مشغول نوشتن پایان نامه هستم. تو این مدت خیلی بهم سخت گذشت. چون مدرسه هم میرفتم. متاسفانه از لحاظ عصبی خیلی بهم فشار اومد و هنوز عوارضش باقی مونده و مدام سردرد میشم. اما خدارو شکر تموم شد. علی رغم اینکه میتونم بدون کنکور برم دوره دکتری اما دیگه کشش ندارم. درسا واسم خیلی سخت نیستن اما با این مدل درس خوندن من، ادامه تحصیل خودکشی محضه. بابا جون هم تمایل چندانی نداره. به هر حال به این نتیجه رسیدم که نگهداری و تربیت صحیح شما  از بالاترین مدرک دانشگاهی هم با ارزشتره و پیش خدا هم ماجورتر.

عزیزم دوستتت دارم.  



[ موضوع : خاطرات]
[ يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ] [ 12:43 ] [ مامان الهه ] [ ]
فاطمه عزیزم

انا لله و انا الیه راجعون

هانیه عزیزم سلام

روز دوشنبه فاطمه عزیز رو دفن کردیم. نمیدونی چقدر نورانی و زیبا شده بود. به خدا مثه فرشته ها بود

بعد از غسل که بدن نحیفشو تحویل دادن نمیدونی چه غلغله ای به پا شد. من و خاله فاطمه سعی میکردیم جلوی خاله جونو بگیریم تا پیش بچه نره و اونو تو اون وضعیت نبینه. اما آخرش تسلیم شدیم. منم بعدش رفتم جلو. اما..........همین که چشمم به صورت بی روح فاطمه عزیزم و اون پنبه هایی که داخل دهانش گذاشته بودن افتاد از حال رفتم. بعد از لحظاتی صدای باباجون و مامان جونمو شنیدم که مدام قربون صدقه م میشدن. دلم میخواست من جای فاطمه میرفتم.

سریع خودمونو رسوندیم به قبرش. خدای من چه قبر کوچکی بود.مامان و بابای فاطمه جون برای آخرین بار باهاش وداع کردن. اما چه وداع سوزناکی. همه بی اختیار فریاد میکشیدن. دایی جون که داغ فرزند خودش واسش تازه شده بود خیلی بی تابی میکرد.

قیامتی بود.هیچ کس نمیتونست خودشو کنترل کنه.برای آخرین بار با فاطمه عزیزم وداع کردیم. همه رفتیم پیش برادرزاده عزیزم که چند ساله پیش مثل فاطمه ما رو تنها گذاشت.

خدایا هنوز داغ فاطمه( برادرزاده عزیزم) تازه بود. هنوز فراموش نکرده بودم روزی رو که اومدیم و ناباورانه دفنش کردیم.

خدایا ازت کمک میخوام. کمک کن بتونیم این داغو تحمل کنیم. به خواهر عزیزم صبر بده و کمکش کن بتونه از این امتحان سربلند بیرون بیاد.

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 19 بهمن 1391 ] [ 9:11 ] [ مامان الهه ] [ ]

سلام هانیه عزیزم

علی رغم میل باطنیم اومدم تا بگم که امروز ساعت 2 بعدازظهر پس از 2 سال بیماری، فاطمه عزیزم( خواهرزاده نازنینم) پیش خدا رفت و ما رو تنها گذاشت.

یادش بخیر



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 21:38 ] [ مامان الهه ] [ ]
حرم امام رضا(ع)



[ موضوع : ]
[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 10:07 ] [ مامان الهه ] [ ]
هانیه در 26 ماهگی

عسلکم سلام

عزیز دلم 40 روز میشه که واست مطلب نذاشتم. خییییلی گرفتارم. باباجون هم داره خودشو واسه عمل جراحی دیسک کمر آماده میکنه. دکتر میگه به روش آندوسکوپی انجام میده که عوارض کمتری داره و احتمال عود بیماری کمتره. خدا کنه باباجون زودتر خوب شه و شادی دوباره به خونه مون برگرده.

شما هم 3 روز در هفته میری مهد. اوایل خیلی بی تابی می کردی اما خدا رو شکر الان دیگه کاملا به محیط مهد و مربی مهدت( فرشته جون) عادت کردی.

هنوز موفق نشدم شما رو از پوشک بگیرم. شاید خودم مقصرم. نمیدونم. این روزا حال خوبی ندارم. وضعیت باباجون حسابی فکر و ذهنمو درگیر کرده.

ماشاالله خانم شدی. هر روز که به صورت نازت نگاه میکنم احساس میکنم بزرگ شدی و کم کم مونس مامان میشی.

تو این مدت حسابی به باباجون وابسته شدی.آخه دو روز پیش باباجونی.

تو صحبت کردن هم پیشرفت کردی.اینم واژگان جدید دخملی مامان:

*سنگین: سدی        *  کتاب:تاب         *عروسک     * پلو: پالو      *اعداد رو تا 10 میتونی بشمری    

*به تابت میگی عباسی  *کلماتی رو که قبلا کامل نمیگفتی  الان دیگه درست میگی

* میتونی جملات سه کلمه ای بسازی مثلا : مامانی آب بده،الان می یام مامان

* الان دیگه کاملا متوجه صحبتات و منظورت میشیم چون کلی کلمه جدید یاد گرفتی.

عاشق کتاب و مجلات کودکی

عمو پورنگو دوست داری و بهش میگی: ایشله ( منظورت همون کشتله ست)

بین خوراکی ها عاشق سیب زمینی سرخ کرده هستی و هر روز میگی مامان سمنی (semani) بده

هر موقع هوس شیر مامانو میکنی یهو خودت میگی: تنده مامان

همچنان عاشق ارتفاعی و مدام باید از بالای مبل بیارمت پایین.

خوب عزیز دلم فعلا کافیه. اگه تونستم بازم می یام.

شنبه عید غدیره و من کلی مهمون دارم واسه همین باید برم به کارام برسم.امتحان میان ترم هم دارم.

فعلا بایییییییییییییییییییییییقلب

 

        



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 9:02 ] [ مامان الهه ] [ ]

عزیز دلم سلام

امروز آخرین روز تعطیلات تابستونه.من هم از فردا باید مجددا برم مدرسه.شما رو هم تو یه مهد کودک که خوشبختانه دخترخاله عزیزم اونجا مربیه ثبت نام کردیم. خدا رو شکر عکس العمل بدی نسبت به محیط مهد نشون ندادی. خیلی نگرانم آخه خیلی به من وابسته ای.

عسلکم 16 شهریور قصد داشتم جشن تولد مفصلی واست بگیرم آخه الان بهتر این مسایلو درک میکنی. اما منو باباجون بعد از همفکری با هم  تصمیم گرفتیم امسال جشنو برگزار نکنیم فقط به خاطر این که خواهر عزیزم با دیدن جشن تولد شما غصه نخوره.آخه اونم حتما دوست داشت واسه دختر 2 سالش جشن تولد بگیره اما وضعیت فاطمه جون جایی واسه جشن و شادی باقی نذاشته.به هر حال تصمیم گرفتیم یه جشن کوچولو با حضور خونواده باباجون برگزار کنیم.آخه من قول داده بودم در صورتی که خونه بزرگتری خریدیم یه سور حسابی بهشون بدم. حالا قراره انشاالله بعد از برگشتن مامانی و بابایونس از مسافرت بریم پدیده شاندیز و یه جشن تولد کوچولو هم واسه عزیز دلم بگیریم.امیدوارم مامانو درک کنی.

دیروز همم رفتیم بازار و کیف مهد و کلی وسایل دیگه واست خریدیم.شما هم حسابی ذوق کردی.

فدات شم. دوستت دارم و میبوسمت.



[ موضوع : خاطرات]
[ جمعه 31 شهريور 1391 ] [ 8:00 ] [ مامان الهه ] [ ]
تولدت مبارک



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 شهريور 1391 ] [ 9:03 ] [ مامان الهه ] [ ]
خبر خوش

عسلکم سلام

با یه خبر خوش اومدم.

خدا رو شکر کارشناسی ارشد دوره روزانه دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم.اصلا باورم نمیشه. خیلی خوشحالم.چون زحمت زیادی کشیدم و البته اینو مدیون همراهی و همکاری دختر گلم و باباجون مهربون هستم.همینجا از هر دوی شما عزیزای دلم تشکر میکنم و دستتونو میبوسم.



[ موضوع : خاطرات]
[ يکشنبه 12 شهريور 1391 ] [ 21:45 ] [ مامان الهه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد