چو آفتاب خیال تو با من است امشب
نشسته کوکب بختم به دامن است امشب
شب ترنم باران، ترانه ی مهتاب
شب شکوه ستاره که با من است امشب
شب شکوفه و شبنم به باغ بیداری
که پر ز لاله و گل دست و دامن است امشب
شب نسیم و تبسّم، شب شکوفایی
شب فروغ شقایق به گلشن است امشب
چراغ نقره ای ماه، در فضای بهار
چو لاله های سحرگاه روشن است امشب
چو غنچه سر به گریبان نشسته ای تا چند؟
که گل دمیده ز دامان بهمن است امشب
بیا که نوبت گل گفتن است و گل چیدن
جوانه های غزل در شکفتن است امشب
امروز 18 اردیبهشت تولد 31 سالگی باباجونه.
همسر عزیزم تولتو بهت تبریک میگم.از خدا میخوام همیشه در سلامت کامل باشی و سالهای سال در کنار هم مثل همیشه عاشقانه زندگی کنیم و ما رو از محبت و حمایت خودت بهره مند کنی.
نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را ، نمی دانم که حس کردی سکوتم را
ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم ، وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم
عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود ، تولدت مبارک

موضوع :
سلام سلام صد تا سلام
عزیز دلم، خوشگل مامان امروز اومدم تا اتفاقات چند هفته اخیرو که تو دفترچه خاطراتم یادداشت کردم واست بنویسم.
11 اردیبهشت: امشب مدیر مجتمع به مناسبت روز معلم شام دعوتمون کردن رستوران.منم بدون شما جایی نمیرم. اونجا هم حسابی اذیتم کردی و مدام از این میز به اون میز میرفتی. مدام میرفتی سمت همکارای آقا و باهاشون صحبت میکردی.من که نتونستم شام بخورم.شما هم شام نخوردی و فقط یه مقدار سالاد و ماست خوردی.خانم مدیر هم لطف کردن و از خدمه رستوران خواستند غذای من و شما رو تو ظرف یه بار مصرف کشیدن.
13 اردیبهشت: دانش آموزای عزیزم به مناسبت روز معلم کیک پخته بودن و با یه جشن ساده حسابی سورپرایزم کردن.
14 اردیبهشت: چند روزیه که باباجون از کمردرد شکایت میکنه.میگه پام داره بی حس میشه.دربه در دنبال یه دکتر خوبیم. MRI هم گرفتیم.
16 اردیبهشت: امروز رفتیم دکتر.دکتر میگه دیسک مهره پنجم و مهره اول خاجی باباجون بیرون زده.کانال نخاعیش تنگ شده.واسه همین پاش بی حس شده.میگه حتما باید عمل بشه. بعد از عمل هم احتمال داره بی حسی پاش خوب نشه.نمیدونم چه کار کنم.با چند نفر مشورت کردیم.همه میگن عمل نکن.باباجون میگه پیش چند تا دکتر بریم.اگه همه گفتن فقط عمل اون موقع عمل میکنم.
17 اردیبهشت: امشب شب تولد باباجونه.رفتیم خونه مامانی.عمع جون کیک پخته بود.یه جشن ساده برگزار کردیم.بابابزرگ باباجون هم از ساری اومدن و چند روزی مشهدن.امشب اداره هم به مناسبت هفته معلم شام دعوتمون کرد.اما من به خاطر باباجون نرفتم.آخه تولدش بود.
22 اردیبهشت: امروز عصر رفتیم خونه مامان جون من.خاله ها و دایی جونا هم اومده بودن.
23 اردیبهشت: امروز نوبت دندون پزشکی داشتم.اما به خاطر مامانی کنسلش کردم و به همراه شما و باباجون رفتیم خونه شون. امروز که از مدرسه اومدم دیدم بینیت خونیه.باباجون میگه من که رفتم دنبالش خونه مامانی همینطوری بود.مامانی و بابا یونس میگن به خاطر نازکی مویرگ و این چیزاست.اما من نمیدونم آیا نازکی مویرگ باعث میشه روی بینی بچه زخم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!من که مطمئنم زمین خوردی یا یه چیزی به بینیت خورده.خیلی هم درد داره.دست که میزنم گریه میکنی.حالا اونا احتمالا واسه اینکه ما نگران نشیم اینطوری میگن.
اینم عکسش

موضوع :
دوستان عزیز و یاران همیشگی ام از همه شما بابت ابراز محبتتون صمیمانه سپاسگزارم.
دیروز رفتیم ملاقات فاطمه عزیزم.هنوز تو آی. سی. یو بستریه.همینکه چشم بهش افتاد نتونستم خودمو کنترل کنم.الهی بمیرم واسش. طفلکی آب شده.دست و پاش اونقده لاغر شده که جرئت نمیکنی بهش دست بزنی.سرش تو بدنش به خاطر لاغر شدن بیش از حد بدنش خودنمایی میکنه.بدون ماسک اکسیژن نمیتونه نفس بکشه.مدام ضربان قلب و تنفسش کنترل میشه.چند روزه که غذا نخورده.فقط و فقط سرم.دیروز سعی کردن از راه بینی بهش شیرخشک مخصوصی که دکترش تجویز کرده بود بدن.اما یه خورده که بهش دادن حالت خفگی پیدا کرد و سریع قطعش کردن.حتی شیر هم نمیتونه بخوره.حتی آدم سالم هم غذا نخوره ...من نمیدونم فاطمه عزیزم ... .دیروز طوری با چشاش بهم نگاه میکرد که دلم کباب میشد.انگار التماسم میکرد.ساعت 4 دکتر مغز و اعصاب اومد.منم هر طوری بود رفتارم داخل و با دکترش صحبت کردم.دکتر هم گفت متاسفانه هیچ کاری از دست ما بر نمی یاد جز اینکه به کمک همین دستگاه ها تنفسو واسش راحت کنیم.متاسفانه این بچه فوت میکنه.نمیدونین خواهرم چه حالی داشت.بمیرم واسش.میگفت دیگه نمیتونم زجر کشیدن دخترمو ببینم.از خدا خواستم اگه شفاش نمیده بچه م راحت شه.من بهش حق میدم.آخه نمیدونید چطوری نفس میکشه.اونقدر ضعیف شده که صدای گریه و سرفه ش به زحمت شنیده میشه.
خدایا به حرمت ایام فاطمیه و به بزرگی صاحب اسمش مادر عزیزمون فاطمه زهرا(س) قسمت میدم فاطمه عزیزمو شفا بده یا راحتش کن تا اینقدر زجر نکشه.

موضوع :
عسلک مامان سلام.
قربون چشای قشنگت بشم من .هر روز که میگذره شیطون و بازیگوش تر میشی.دیگه هیچی از دست شما در امان نیست.

ایام عید که خونه عمه جونت بودیم.مدام میرفتی سراغ کمد و اسباب بازی های ریحانه.عاشق عروسک موزیکالی بودی که اتفاقا من و بابا واسه تولدش خریده بودیم.ریحانه هم می یومد و ازت میگرفتش.تو هم مظلومانه اولش گریه میکردی .اما بعدش در نهایت ... موهای طفلکی رو اونقده محکم میکشیدی که اشکش در می یومد.تازه کسی هم نمیتونست موها رو از مشتت بیرون بیاره.ماشاالله زورت خیلی زیاده.البته اینم بگم من که از خجالت آب میشم.آخه بیچاره گناه داره.جالب اینجاست که فقط کافیه ریحانه یه جیغ بکشه.همچین میزنیی زیر گریه که دل سنگ هم واست آب میشه.خلاصه اینکه شما دو تا که با همید ما کلی فیلم اکشن داریم.
قربونت بشم.خیلی نگرانم.تصمیم گرفتم ببرمت پیش مشاور.شاید بتونه کمکم کنه.آخه هر کسی بهت زور بگه سریع موهاشو میکشی.به قول عمو جون خییییییییلی قلدری.
اما در عین حال اونقدر دوست داشتنی هستی که هر جا میبرمت همه عاشقت میشن.حتی فروشنده های جوون با کلی پرستیژ حاضرن بغلت کنن و ببوسنت.ماشاالله حسابی هم خوش روزی هستی چون سیل شکلات و بیسکوییت و کیک و ... هست که به سوی خانم روونه میشه.دست به هر چی هم میزنی میگن اشکالی نداره خانوم بزارین راحت باشه.شانسو میبینی تو رو خدا.یکی نیست ما رو تحویل بگیره!!!!!!!!!!!!!
در حال حاضر عاشق مکالمه تلفنی از نوع ثابت و همراه اولش( ایرانسل رو قبول نداری!)هستی و جاش باشه یه ساعت هم صحبت میکنی.مدام میگی بلا .......بلا....بلا..............مامان بلا..........و ...
منظورت از بلا هم آهنگای کودکانه تلویزیون مثه خاله شادونه و خاله سارا و پنگوله.صبح که از خواب پا میشی بعد سلا میگی مامان ( استرسش رو سیلاب اوله یعنی ما)! بلا بگیر.من هم با چشای پف کرده پا میشم و دنبال کنترل میگردم که یهو میبینم خانوم جفت کنترل ها رو واسم آماده کرده.بعدشم شروع میکنی به نا نای کردن.خدا رو شکر دیگه منو مجبور نمیکنی باهات همراهی کنم.اما همینکه میرم نماز صبحمو بخونم می یای سراغ جانمازمو و کنارم می ایستی میگی الله اکر.بسسسسسسس( اینارو مثلا مثه من آهسته و زیر لب میگی میگی)
هر روز یه جای بدنت زخم و زیلی میشه.از بس ماشاالله بازیگوشی.
کم کم هم دارم باهات انگلیسی کار میکنم.دوست ندارم بهت فشار بیارم .فعلا yes , no ,hello, bye رو یاد گرفتی.گاهی اوقات که ازت سوال میپرسم بدون اینکه بهت چیزی بگم خودت در جوابم میگی نو یا یس.
کلی حرف واسه گفتن دارم که دیگه مجالش نیست.امروزم تعطیلم.اما فردا باید برم مدرسه.دانش آموزام اصرار دارن که شما رو ببرم مدرسه.اما خوب واسم خیلی سخته.واسه همین تصمیم گرفتم انشاالله واسه اردوی آخر سال یا مراسم روز معلم ببرمت مدرسه.آخرین بار که بردمت مدرسه 1 ساله بودی.
فعلا بای تا های.

موضوع : خاطرات







